آن گونه كه مادرم مي گويد پيش از تولد بنده در شب ۲۶ دي ماه سال ۱۳۵۷ كه يكي از روز هاي تاريخي ايران است خانواده ما از محله باغ فردوس تهران به قلعه حسن خان آمد.
علت اين مهاجرت محل كار پدر بود كه نزديك اين منطقه واقع شده بود.
من نيز مانند تمام انسانهاي روي اين كره خاكي از دوران كودكي خاطرات فراوان دارم ،خاطراتي تلخ وشيرين كه اكثر آنها در قلعه حسن خان شكل گرفت.
دوران دبستان را در مدرسه شهيد رجايي كه آنروزها در انتهاي خيابان سجاد بود طي كردم. معلم كلاس اولم سركار خانم رحيمي، معلم كلاس دوم تا پنجم به ترتيب آقايان ميرحسيني، عليزاده، منتظري وحسيني بودند كه اكنون دلم براي آنها وبه ويژه خانم رحيمي و آقاي حسينس تنگ شده واميددارم همه اين عزيزان اكنون در كمال صحت وسلامت باشند.
البته آن زمان به طور مختلط دختران نيز با ما در مدرسه درس ميخواندند اما كلاس آنها جداگانه برگزار ميشد، ناگفته نماند كه بعدها يكي از همين دختران همسر بنده شد و نزديك به ۸ سال از وصلت ما گذشته است.
دوران راهنمايي كه به حق جز بهترين دوران زندگي من بود در مدرسه راهنمايي عرفان به مديريت جناب آقاي زند كريمخاني سپري شد، من هيچگاه خاطره خوش سفر به تنكابن ودوبار سفر به اصفهان را فراموش نمي كنم .
دوستان خوبي همچون سيد محمود مير كريم پور، محمد قربان پژند، رضا خداويسي، وحيد زينعلي، مجتبي شريعت پور، اسماعيل فرج زاده،محمد عيوضي ومعلمان نازنيني چون آقايان طبشي ، نخستين فرد، كرمي، صالحي، حسن زند، اصغر زند، قنادي ، بختياري وناظم بسيار خوب وعزيز جناب آقاي شمخالي.
پس از دوران راهنمايي به دبيرستان شهيد مطهري رفتم من از اين دوران خاطرات كمي شيرين وغالبا تلخ دارم كه بيشتر اين خاطرات تلخ برمي گردد به مديريت ضعيفي كه بعد از آقايان زند وصميمي در اين دبيرستان اعمال شد وبه حدي رسيد كه در سال چهارم كه ما به سيستم نظام قديم درس مي خوانديم وتا عيد براي ديپلم وبعد از آن براي كنكور قرار داده شده بود ما تا چهار ماه پس از سال تحصيلي دبير نداشتيم .
در سال دوم دبيرستان وپس از انتخاب واحد و ورود به رشته رياضي وفيزيك من در يگ گروه شش نفره قرار گرفتم .
حسن فلاح ، احمد قرباني، غلام قائم پناه ، مهرداد كريمي، محمود عليپور وبنده اين گروه را تشكيل مي داديم .
البته به تناسب موقعيت افراد ديگري در گروه حاضر مي شدند، به طور مثال در رفتن به كتابخانه باقر العلوم كه ان روزها تازه تاسيس شده بود مهرداد با ما نبود وكيوان عليزاده حضور داشت، ولي چيزي كه هميشه با هم انجام مي داديم به هم ريختن برخي از كلاسها كه معلم آن كلاسها با ما لج بودن بود وپس از ترك كلاس گل كوچيك بازي مي كرديم من مسئول توپ بودم وحداقل در يك زمان در شش جا از مدرسه توپ پلاستيكي دولايه شده ذخيره داشتم.
كلاس دوم دبيرستان دوست ديگري به نام بهرنگ صابري داشتم ، بهرنگ برادرزاده فراش مدرسه بود كه از خانواده اش كه در شمال زندگي ميكردند جداشده وبه قلعه حسن خان آمده بود كار بهرنگ چرخيدن در باغ هاي انتهاي خيابان امامزاده و خوردن ميوه بود من با كيوان اعمال بسيار خطرناكي انجام ميداديم كه اكنون حتي از فكر كردن به آنها نيز بسيار حراس دارم.
به واسطه مشكلات فراوان نتوانستم به دانشگاه بروم و پس از يك سال پشت كنكور ماندن سرانجام در تاريخ ۷/۴/۷۶ به سربازي رفتم، دوران بسيار خوب ومفيد زندگي من در لشگر ۲۷ محمد رسول ا...، من هيچگاه خاطره دوران آموزشي در پادگاه جليل آباد بويژه روزهاي پنج شنبه ودر ساعتي كه مرخص مي شديم تا به خانه برويم را فراموش نمي كنم ، به همراه ۳ نفر از دوستانم به نامهاي محمد عابدي ، محمدت يوسفيان و يوسف فلاح.
دوره آموزشي همراه شد با ايام سوگواري حضرت فاطمه زهرا س ويوسف كه مداح بود مراسمي را در حسينيه پادگان به همراه سيد احمد معصومي برگزار مي كرد و عجب حال وهوايي در اين حسينه بر پا مي شد كه اين دوره حداقل تا امروز در زندگي من تاثير خود را دارد.
چه روزي بود روز تقسيم بعد از آموزشي همه گريه مي كردندمن به همراه محمد عابدي ، وحيد زينعلي و بابك شكرالهي از گروهان پنج به تيپ يك انصارالنبي رفتيم.
روزي كه وارد تيپ يك كه آن زمان در كوههاي پشت لشگر بود رفتيم را فراموش نمي كنم از قرار معلوم آنجا بازار برده فروشها بود واز هرگروهاني يك نماينده آمده بود تا برده خود را انتخاب كند.
اما بعدها نظرم راجع به اين مسئله عوض شد چون واقعا اگر نيرو ها به درستي تقسيم نمي شدند كارايي لازم براي آن قسمت را نداشتند ودچار مشكل مي شدند. در روز تقسيم جناب سروان محسن خسروي به نمايندگي از گردان ذوالفقار آمد ومن به همراه حميد به گردان رفتيم وحيد به آماد رفت بابك به ستاد فرماندهي ومحمد عابدي به گردان عمار .
چه روزها وچه شبهاي را در كانكس زير تپه سپري كرديم جهانگير زابلي، فرهاد شريفي، حميد كاظمي، سيد مهدي حسيني، احمد كرك آبادي ، رمضان آغاز ، محمد كردي، كاظم وحميد كه اين روزها و ان شب نشيني ها با آنها سر شد .
بعد از خدمت مقدس سربازي به كرج رفتم و يك فروشگاه مواد غذايي رو ره انداختم البته تجربه اين كار رو در همان زمان يك ساله قبل از كنكور ونزد دوستانم برادران فرجي در محله خودمان پيدا كرده بودم .
محله اصفهاني ها در خيابان ۱۶ متري انقلاب بالاي ميدان هفت تير كرج كه برخلاف اسمش يك خانواده اصفهاني هم نداشت و به جز عده معدودي همه يزدي بودند، انجا محله خوبي بود و فروشگاه ما در مقابل دو مدرسه قرار داشت ، من در آنجا دوستان زيادي پيدا كردم
احمد مسعودي ، برادران طباطبايي، احمد خراساني ،علي و مصطفي خنده رو كه همه آنها بچه هاي اهل هيئت ومذهبي بودند.
آخرين روزهاي فعاليت در كرج مصادف شد با تصميم من مبني بر ازدواج ، ازدواج با همان دختري كه دوران ابتدايي را در يك مدرسه با هم سپري كرده بوديم.
او بچه محل ما بود و آن زمان سال آخر كارشناسي نرم افزار بود ، خانواده خوبي داشت ودر كل از موقعيت بهتري نسبت به من برخوردار بود.
در آبانماه سال 1380و حدود سه ماه پس از عقد ازدواج به عنوان مسئول تاسيسات در خبرگزاري فارس مشغول به كار شدم البته ناگفته نماند كه به واسطه اينكه پدر بنده ودر كل خانواده ايشان فني بودند بنده نيز توانايي انجام بسياري از كارهاي فني را داشتم.
فارس كه آنروزها هنوز در مرحله آزمون وخطا بود با مدير عاملي عاصف اداره مي شد و تازه چند وقتي بود كه امتياز آن از طريق آقاي نوبري واگذار شده بود.
هميشه گفته ام وباز هم مي گويم كه من مفيدترين لحظات عمرم را صرف فارس كردم هرچند كه آز فارس نيز چيزهاي زيادي عايد من شد، به واسطه اجبار همسر عزيزم وحمايت ايشان دوباره به درس خواندن روي خوش نشان دادم و در رشته روابط عمومي مشغول تحصيل شدم .
در سال 85 فوق ديپلم روابط عمومي گرفتم وكار آماتوري را در خبر آغاز كردم هرچند كه نگاه تند وتيز خبرنگاراني كه خود حتي دوره آماتوري را نگذرانده وخبرنگار شده بودند چشم آدم را در مي آورد.
البته در ميان خبرنگاران ودبيران گروهها نبايد از كمك عزيزاني چون محمد صفري، عطا افشاري، محمد پارياب،محمود گبرلو وعليرضا خليفه به سادگي گذشت عزياني كه علاوه بر همسرم مشوق من در ورود به شغل خطير خبرنگاري بودند.
چه بسيار روزها كه در اتاق كوچك تاسيسات در طبقه اول ساختمان خبرگزاري فارس نشستم و پس از پايان كار به دنبال سوژهاي براي مصاحبه مي گشتم.
اول در نظر داشتم به سرويس ورزشي بروم اما به دليل آنكه محمد جماعت دبير خوش اخلاق اين سرويس مرا سر كار گذاشت وبا تمام اشتياقي كه به كار سياسي داشتم به گروه سياسي رفتم.
خرداد سال 86 اولين روزهاي حرفهاي من در كار خبرنگاري را رقم مي زد. تا آن روزها برنامه هاي زيادي را پوشش داده بودم اما نه به طور حرفه اي اما اولين روزهاي خبرنگاري حرفهاي با برنامه هاي سالگرد 4 تير 84 در دانشگاه تهران آغاز شد.
به قول معروف جوان بوديم وجوياي نام ؛ كمتر از 4 ماه توانستم به حوزه مجلس منتقل شوم البته از حوزه احزاب دانشگاه ومجلس خيلي خوشم نمي آمد
پس از مجلس به مدت يك سال به حوزه وزارت كشور رفتم ، علاوه بر وزارت كشور در حوزه دولت نزديك به 8 سفر استاني واخبار مربوط به اجلاس شانگهاي كه آبان ماه در شهر دوشنبه پايتخت تاجيكستان بود را پوشش داده ام، مجمع تشخيص ، شوراي نگهبان وگه گاه برنامه هاي قوه قضائيه را پوشش دادم.
سرانجامك پس از 7 سال و2 ماه فارس را ترك كردم وبه خبرگزاري اطلس كه توسط آقاي فضائلي اداره مي شود، رفتم
ناگفته نماند كه من اكنون مسئوليت پشتيباني اين خبرگزاري را دارم اما همچنان كار خبري خودم را انجام مي دهم .
من هنوز در قلعه حسن خان زندگي مي كنم هرچند كه شايد مثل خيلي ها فقط خانه خوابگاهي براي من باشد اما قلعه حسن خان با تمام كمبود هايش همچنان وطن من است هرچند كه بعضي اوقات به پدر ومادرم گلايه مي كنم كه اگر اينجا نمي آمديم ودوره شكل گيري ورشد شخصيت من در اينجا سپري نمي شد شايد بهتر بود.
از امروز سعي دارم هر روز ويا هرچند روز مطلبي را ذدر اين وبلاگك قرار دهم وفقط درباره شهرم يعني قلعه حسن خان باشما سخن بگويم .
بدون شك نظرات دوستان كه براي هرمطلب درج مي نمايند در رفع اشكالات كمك مي كند.
قلعه حسن خان: تهران 20كيلومتر